خوابم می آید و بخصوص توی این چهار سال نه پنج سال! همه اش خوابم می اید دلم میخواهد گوشه ای گرم لم بدهم و نه مست باشم نه نعشه نه هیچ چیز دیگر تهی باشم سیگار هم به درک فقط خودم باشم و بخوابم و یکی که توی ذهنم ساز میزند برود گورش را گم بکند.
فردا شاید بمیرم شاید هم تا صد سال توی این دنیا بمانم هیچ کس نمیداند اما بدون شک تا آن لحظه تمام وجودم از زجر و اندوه و کسالت لبریز است.
این حرفای گنده ی گند! از اساس مهمل صد من نیم قازه که نه واسه فاطی تمبونه نه واسه دل یه پیر مرد زهوار دررفته یه بهونه! یه روزی باس! کج کرد سر این کره خر چموش رو هلش داد سمت آخور مقدسات شرافتمندانه منطبق بر اصول یابو منشی و کره خر نسبی. از اساس ولکن مامله شد این حرومزاده اونی که ما میخاستیم نشد حالا هر گوهی که باشه بزا باشه.
چشم تنگ مرد دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور!
حالا این حیص وبیص به ما چه؟
پیر مرد سبک خار خفیف که چانه اش بوی الرحمان میدهد را چه به این فضولی ها ذله شده گور باباش از غم و غصه زمونه و چه و چه دندون غروچه میره...... ای بابا مشتی! این لیکوری مال تو نیست مفت چنگ صاحابش این سیب سرخ خوش رنگ واسه دست چلاغه کاه و یونجه هایی که دور و برت پخش وپلاست ارزونی الاغه.....
توی این مملکت همه چیز به "محمود" منجر میشود. باور ندارید؟ملاحظه بفرمایید من که قرار بود بر حسب سن و سال، از دل و دروازه و اینها چیزی بنویسم، چگونه سر از این ماجرای جیز و اوف در آوردم.
اعتبار "عشق" به مرتبه ی آن است. عموما میگویند اولین عشق، و پشت بندش آه است و اوخ و ناله جگر خراش. این تخم لق را کدام شیر هموژه نیزه خورده ای توی دهان خلق الله کاشته، ما که نمی دانیم. آدم بعد از آنکه ملتفت شد که هموعانش چه گوهی هستند دیگر مگر مغز خر خورده که خودش را بیندازد توی هچل ولی جل الخالق که میاندازد. این بار با سر میرود توی مستراح، و این نوسانیست که ما فرزندان حرامزاده قابیل از قابیلیت آن برخورداریم. عده ای سرشان توی آخور تمدن است. گروهی کتاب مقدس را زیر بغلشان گرفته اند و هر چه بفرماید "بع بع".
گروهی ماتحتشان جلز میکند و ولز، فکرشان دائمن میرود پی شر و شیطان و به حکم قافیه "شراب". سیاهی لشکرانی که از قوه ی ایمان یکسره بی بهره اند، دریغ از یک رگ "غیر المضوب علیهیم"
گوسپندانند این گروه بیشعور
با چه رویی از پل سراط میکنند عبور!؟!
در قید یک وجب سجاده هرگز نبوده اند
بیشرفان روسیاه عنترالحضور!!
پدرم سرآمد بیشرفان مابعد خود بود ناخلف! پدر بزرگم که پیغمبری بود اروای شکمش و البته ما که بالاخره نفهیمیدیم که پیغامش را بدست چه کسانی قرار بوده برساند؟ باری به هر جهت، پدر ما که در قرمساغ بودنش هیچ تردیدی نیست و بعد ازآنهمه سال تمام اسناد و کتیبه های تاریخی موئید همین موضوع است، از قدرت کمر عجایبی بر خوردار بوده است ناکس! که لابد از مرحمت های خاص درگاه کبریای بوده، حالا این مرحمت الهی، خاکم به دهان، کفر نمیگویم چیز خوبی بوده اما گویا خداوند یادشان رفته که این کمر باید در جایی تخله بشود که البته امکان دو انتخاب در آن زمان با توجه به قلیت خلق الله بیشتر نداشته است: یکی مادر حوا که مگر آدم از سگ افتاده که چشم بد به مادر خودش داشته باشد آنهم مادری که زن اولین دردانه خداوندی است پس میماند عمه ی یخت برگشته اینجانب که از شانس بدش آنرمان هنوز این قوانین امنیت اجتماعی و محمود و احمد نبوده که زیر بال و پر قیمومیت اسلامی بگیردش، لاجرم مگر عمه مان خودش دل نداشته؟
عمو هابیل که چون کمی بیشرف تر از پدر مابوده کله اش را کرده اند زیر آب و همگی ما و شما برادران و خواهران بدوی، حاصل یک عشقبازی پر شر و شور میان پدر و عمه ی نانجیب پت پیس حرام لقمه ای هستیم که خداوند بلاخره یک جوری باید "پرستندگانش"را تکثیر میکرد.
از آن میان البته ما چاکرین دستگاه عریض و طویله ی خداوندی سرنوشت با مزه تری هم داشته ایم. و آن اینکه در میان این همه ملک مملکتمان شده "ایران" و ولی فقیه و امام زمین و زمان و از آن هم با مزه تر محمود چاخان خودمان....هی هی هی هووووش مگر دلت"کهریزک" خواسته بوزینه و یا دلت میخواهد سربازان گم نام، چیز توی چیزت بکنند؟ آدم تا می آید یک کلمه با خودش چیزی بگوید به این سیاست حرامزاده منجر میشود.
یارو شب زنش اجازه حضور نمیداد و از دهانش در رفت گفت "جنده" فردا به جرم تنویر افکار عمومحمودش، سخنگوی دولت شد.
را حت و آسوده به روانی جمله هایی نا تمام که از پس قرنی منظور نویسنده اش را هوار میکشد و افسوس که همه در گیر استمرار فاعل و مفعول سر حوض و نگاه نقادانه اند
شبیه خوابی گنگ و نامفهوم کسی را بیاد دارم که اندک زمانی در من میزیسته و شاخه ای از شجره نامه ذهن من به نام او ثبت است .صبح های زود سراسیمه و مشتاق با ذهن و جسم هم ساز، با لپ های گل انداخته از شرمی شیرین، ساز میشد و افسوس که دیگر واژه مقصر نیست گناه ازمن بود که به تمامی نزیستمش، من که میانه ی راه از او رها شدم .
اینها برای نوشتن نیست برای خواندن هم نیست ، چیزیست شبیه تنفس مصنوعی که آدم بتواند دوباره به بهانه ای کهنه تکانی بخورد که بیاد بیاورد این تجسد مفلوک زمانی زمانه ای بوده برای خودش . چنان سلاطین مفلوک افتاده از اسب که به اصالت برباد رفته ی شان هنوز مفتخرند!
هر روز صبح علی الطلوع دوباره میروم در همان کالبد دوباره لپ هایم گل میاندازد، باز تمام آن مسیر را مضطرب و بیمناک با قدم های نا استوار و لرزان تنفس مصنوعی میکنم میروم و تمام ماجراهایی که برایش اتفاق افتاد را از نو مرور میکنم هر چه باشد زمانه ای کالبد من حمال بی مواجب روح عاصیش بوده تا از دل نرود هر آنکه....
دوست دارم ببینم از رفقای قدیمی اولین کسی که هنوز ما را یادش مانده کیست.